بهار، قلمرو رويش خوبي هاست وفصل جاري شدن ورسيدن؛ فصلي كه غنچه هاي لب فروبسته، دهان مي گشايند وگل مي كنند.
بهار كه مي آيد، كوچه هاي به بن بست رسيده از سرما، به رقص برمي خيزند ورهگذران را به شوق مي آورند.
بهار كه مي آيد، زمين، لباس سپيد برفي اش را از تن مي كند تا لباس سبز بلوغ برتن كند. آري، بهار فصل بلوغ وتماشاست؛ فصلي كه ياس ها عطردوستي مي پراكنند وگل هاي سرخ، خدارا شهادت مي دهند.
ونوروز، پيامبر زيبايي هاست. نوروز، صداي پاي آبشاران را زمزمه مي كند وبارد پاي از شكوفه هاي تازه رسته، زمين را گام مي نهد، دامني از نيلوفر مي افشاند وپاي كوبان، برنسيم مي ايستد، بانسيم مي چرخد ودست مي افشاند.
ونوروز، اين باستاني ترين شادماني، هم چنان مي آيد ودر مسير آمدنش، هزارويك رنگ جادويي را برصفحه نقاشي طبيعت مي پاشد.
وعيد يعني شادماني، يعني دگرديسي، يعني اميد براي نوزيستن؛ اكنون نوروز، مي رسد ورودها، زلالي را همراهي مي كنند. نوروز مي رسد تاابرها خانه تكاني كنند ومرغان دريايي، تاافق هاي دوردست فانوس هاي دريايي به پرواز درآيند وهمهمه آبي پرواز را باطلاطم روشن دريا به هم آميزند.
نوروز مي آيد تا ماهي ها در سكوت خيس تنگ هاي بلورين به رقص در آيند ودر كنار هفت سين، تبسم ومهرباني، عطوفت وبخشندگي در ميان سفره هاي گسترده دل ها جاري مي شود.
آري ! نوروز، اي سروش مهرباني !
روشني ات را درجان هايمان بريز، كه دوستت داريم ومهر مي ورزيم گستردگي پيغامت را.
در تو آرام مي شويم، تورا مي شناسيم ؛ بانيايش ونياز وستايش پروردگار. تورا مي شناسيم ودوستت داريم كه فرخنده هستي وپيام آور سبزي.
اينك در فصل بهار، كه آغاز رفاقت شكوفه وآفتاب است، بايد خانه دل هارا خانه تكاني كرد ودل پژمرده را جاني دوباره بخشيد، آينه قلب هارا جلا داد وزنگار غفلت وخود محوري را از جان زدود وتنها به عشق، محبت ودوستي انديشه كرد.
