در اينجا اين سئوال پيش مي آيد كه گروه اجتماعى سادات در كدام مقوله اجتماعى سابقالذكر شامل مىشود و به عبارت(1) ديگر سادات مصداق كدام يكى مقولات اجتماعى است؟ تحقيق اين مسئله ايجاب مىكند كه مقولات سابقالذكر را به زبان ساده تعريف كنيم و آنگاه نام علمى گروه اجتماعى سادات را مشخص و معين نمائيم.
الف - طايفه: عبارت است از اتحاد چند خانواده بر اساس روابط همخونى و خويشاوندى.
ب - قبيله: عبارت است از اجتماع چند طايفه همخون و خويشاوند.
ج - مليّت: جماعتى است كه داراى سرزمين، رابطه اقتصادى، زبان و فرهنگ مشترك مىباشند. در مليّت
عضو پيوند همخونى طايفهاى و قبيلهاى اهميت خود را از دست مىدهد.
د- ملّت: عبارت است از اجتماع افراد بيشمارى كه در يك سرزمين مشترك بسرمىبرند و داراى زبان مشترك، اقتصاد استوار مشترك و فرهنگ مشترك هستند. تفاوت ميان مليّت و ملّت بسيار دقيق است و براى افاده مقصود در اينجا همين گفتار موجز كافى است.
چون واقعيت عينى بين گروه اجتماعى سادات را در كشور و خاصه در ميان هزارهها بر اساس تعريفات فوق مورد بررسى قرار مىدهيم واضحا مىبينيم كه گروه اجتماعى سادات نه از گروه اجتماعى مليّت است و نه ملّت. زيرا اين گروه فاقد عنصر سازنده مليّت و ملّت كه عبارتند از سرزمين و اقتصاد مشترك، مىباشد. سادات در ميان مليتهاى گوناگون كشور زندگى مىكنند و از لحاظ اتنيك قوميت جزء هيچكدام آنها نيستند و بلكه گروه مشخص را تشكيل مىدهند. پس وقتى كه مقوله مليّت و ملّت بر آنان صادق نباشد مسلما آنها قبيله را تشكيل مىدهند و ساخت اجتماعىشان كاملا ساخت قبيلهاى است زيرا گروهاجتماعى سادات از طوايف همخون و خويشاوند تشكيل يافته است. نسبت همخوني آنها پس از طي مراحل تسلسلي به قبيلة بني هاشم مي رسد. اگر آنان را از زاويه روانشناسى اجتماعى بنگريم همه خـــصوصيات روانى قبيله را در وجود اجــتماعىشــان درك مـىكـنيم. در ساخت اجتماعى قبيله، افراد، معمولا با اعضاى مؤنث قبيله خود ازدواج مىكنند و به بيگانگان يعنى افراد خارج از قبيله خود دختر نمىدهند ولى از قبيله ديگر و بيگانگان در صورت امكان دختر مىگيرند زيرا نسب در ميان قبايل پدرشاهى از طرف پدر تعيين مىشود و قبيله نمىخواهد كه نسب خود را با خون پدرى ديگران از دست بدهد. از اينرو،براى حفظ نسب طايفهاى قبيله خود دختر نمىدهند ولى دختر مىگيرند. اين نمود روانى در ميان سادات بقوت خود باقى است. معمولا در ميان خود ازدواج مىكنند و كمتر از ديگران دختر مىگيرند و اگر احيانا به عامى دختر دادند فرزندى كه از او زاده مىشود سيد نيست و به اين افتخار هرگز نايل نمىشود. ساداتى كه در ميان قزلباشها بسر مىبرند معمولا به آنها دختر مىدهند زيرا قزلباشها همواره شهرنشين بودهاند و حياط و زندگى شهرى احساس قبيلهاى را نازكتر و سبكتر مىسازد. از اين رو، سادات آنها نيز داراى احساس بسيار رقيق قبيلهاى هستند. ازآنجاكه در سالهاى اخير شعورشهرنشينى آنان عميق گشته است، پيوند قبيلهاى را با سادات هزاره بكلى گسستهاند.
ديگر از خصوصيات روانى قبيله اينست كه افراد آن به منشأ آبايى خود مىنازند و افتخار مىكنند و در مجموع خود را نسبت به مردمان و قبايل ديگر برتر و بهتر مىشمارند. همين انديشه باطل، فضيلت و تفوق قبيلهاى باعث گشت كه قبايل يونان باستان براى خود منشأ خدايى قايل شوند و هر قبيله، خويشتن را به يكى از خدايان و ارباب انواع نسبت دهند. همينطور قبايل عرب در زمان جاهليت فوقالعاده به منشأ اجدادى خود افتخار مىكردند و هر قبيله، خود را قبيله برتر و عاليتر مىدانست.
سيدگرايان نيز خود را در مقام رفيعتر قرار مىدهند و در اثر انتساب به رهبر بزرگوار اسلام منشأ مافوق بشرى و الهى براي خود قايل هستند.
خصوصيات سوم صورتبندى اجتماعى قبيله اينست كه از ديدگاه قبيله يك فرد منسوب به او هر اندازه فاسد و شرير و بدكاره باشد نسبت به فرد ديگر از قبيله بيگانه هر قدر كه صالح و نيكوكار باشد، بهتر است. اين ويژگى در ميان(2) سيدگرايان باكمال قوت خود موجوداست. مثلا از نظر آنها يك سيد فاسد و فاسق از يك هزاره خداشناس و نيكوكار رجحان دارد. مكررا ديده شده كه يك سيد به اصطلاح روحانى و ملا كه از نظرش ريشتراش، فاسق است وقتى كه با يك سيد ريشتراش روبرو شود بيمحابا به رسم احترام دست يكديگر را مىبوسند، حال آنكه همان سيد عالم دست عالم و ملاى هزاره را به رسم احترام متقابل نمىبوسد. آنان براى تبرئه خود حديث مجهول «الصالحون لله و الطالحون لى» را ورد زبان عام و خاص ساختهاند و بدين وسيله حتى فساق و فجار خود را مورد احترام «عام» مىگردانند.
اينك هر يك از خصوصيات سابقالذكر را به كمك معيار اسلام مىسنجيم تا ثابت شود كه اين خصوصيات ناپسند چه اندازه با روح قوانين اسلام ناسازگار است.
منشأ انسان:
بنابر آئين مقدس اسلام خداوند همه انسانها را از ماده واحده آفريده و در اينجا خون آسمانى و خون عادى وجود ندارد. آيات بسيارى در قرآن كريم به بيان اين مطلب اختصاص داده شده است و ما به عنوان نمونه برخى از آنها را نقل مىكنيم: «مگر شما را از آب بىمقدار نيافريديم وسپس آنرا تا مدت معين در قرارگاهى محكم جا داديم و مقدر كرديم و قدرتمند نيكو هستيم.»(1)
خداوند شما را از خاك و سپس از نطفه آفريد وسپس شما را جفت جفت گردانيد»(2)
در آيات شريفه مذكور مىخوانيد كه خداوند همه افراد انسان را بدون استثناء نژاد،قوم، مليت و ملت از آب و خاك پديد آورده است. از اين آيات وحدت اصل و پيدايش انسان ثابت مىشود.
تمام افراد آدم از خاكند و تمام افراد- هر كه باشد خواه سيد خواه هزاره - از آب بىارزش است. پيامبر بزرگوار اسلام اين (مسئله) را در احاديث خود مكرر مىنمود:
«شما فرزندان آدميد و آدم از خاك بود.» تا بيشتر در مشاعر و دلها مستقر گردد.(3)
از نظر اسلام نژاد و قبيله برتر و بهتر از ديگران وجود ندارد. زيرا همه از يكتن پديد آمدهاند: «اى مردم از خداى خود پرهيزكارى كنيد آنكه شما را از يكتن آفريد و جفت او را نيز از همان عنصر آفريد و از آن دو، مردان و زنان زياد گسترانيد.»
قرآن مقدس (4)با بيان وحدت اصل و ريشه انسان و ارجاع آن به آب بىارزش و خاك و پدر واحد، تمام مدعيات باطل قييلهها و نژادها را در مورد انتساب كذايى و ادعايى آنان به ارباب انواع و يا منشأ الهى متجسم در پيامبر و امام، قاطعانه رد كرده است. بنابراين دعواى برترى قبيله و قوم سادات چون بر اساس دستور قرآن مورد توجه قرار گيرد پوچ و بىمعنى است.
شالوده فضيلت:
اساس تهداب برترى در آئين اسلام، تقوى و پرهيزگارى است نه نژاداصيل و قبيله ممتاز و ملت برتر. همه برترىها و تفوق طلبيها چه به نام نژاد باشد و چه در زير (عنوان) قبيله و مليت و ملت موهومند، خداوند فرموده است: اى مردم ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را جماعتها و قبيلهها قرار داديم تا همه يكديگر را بشناسيد (زيرا) گرامىترين شما در نزد خداوند پرهيزگارترين شما است.(5)
بنابراين، قبيلهها، مليتها، و ملتها نه براى تفاخر بر يكديگر بلكه براى شناسايى و الفت مىباشند و همه نزد خدا مساوى بوده و جز به پرهيزگارى برترى نيست. پس اگر مفاد آيه را در اين مورد خاص تطبيق كنيم اين معنى به دست مىآيد كه سيد متقى با هزاره پرهيزگار برابر است و سيادت هيچ تأثير در اين فضيلت ندارد. و عامل فضيلت، تقوى است. در هر كه باشد خواه در سيد و خواه در هزاره و چه در تاجيك و چه در پشتون، امام عليه السلام به عنوان مفسر قرآن مفاد آيه را كاملا روشن كرد، آنجا كه گفت: «بهشت از آن مطيعان است ولو برده سياه باشد و دوزخ مال فاسقان است اگر چه سيدقريشى باشد».
رجحان نابجا:
اسلام بر مبناى (دستورهاي) سابق الذكر از اينكه كسى فرد قبيله خود را بر فرد قبيله ديگر رجحان دهد به شدت بيزار است و اين تصور را نشانه تعيين كننده «عصبيت» دانسته است.
امام صادق عليه السلام فرموده: «كسى كه تعصب كند يا ديگرى را به نفع خود به تعصب وادار نمايد ريسمان ايمان از گردن او افتاده است».(6) يعنى فاقد ايمان است.
از امام زينالعابدين عليه السلام پرسيدند از معنى «عصبيت»، فرمود:«عصبيتى كه صاحب خود را تبهكار مىگرداند آنست كه مرد شرير قوم خود را از نيكوكار قوم ديگر بهتر بداند. عصبيت اين نيست كه انسان قوم خود را دوست بدارد ولى عصبيت آنست كه قوم خويش را بر ستمگرى بر ديگران يارى كند».(7)
از اين بيان معصوم عليهالسلام نكات زير بدست مىآيد:
1- تعصب و امر به تعصب ايمان راسلب مىكند.
2-تعصب عباتست از رجحان دادن فرد شرير قوم خود بر فرد شايسته و نيكوكارقوم بيگانه. پس كسيكه داراى چنين انديشه باشد نظر به حكم اول مؤمن نيست.
3-قوم دوستى عصبيت نيست.
4-اعانت و كمك به قوم در ستمكارى از عصبيت است و كسى كه چنين كند مؤمن نيست.
حالا اگر سيدى بيايد و بگويد كه فلان سيد فاسق از فلان هزاره صالح بهتراست ريسمان ايمان از گردنش مىافتد. همچنان اگر هزارهاى ادعا كند كه فلان فرد نابكار هزاره از فلان سيد نيكوكار و انساندوست برتر است ايمانش زايل مىشود.
سيدگرايان طورى عادت كردهاند كه وقتى هزارهاى در حضورشان بگويد كه ملت هزاره بيچاره است فورا او را به جرم قوم دوستى محكوم مىكنند و فرياد مىكشد كه اين مرد متعصب و قوم دوست است. گويا از گفتار امام بى خبرند كه قوم دوستى جرم نيست خاصه اگر آن قوم مظلوم باشد. ولى وادار كردن قوم به ستمگرى جرم و عصبيت است. در اينجا انصاف دهند كه هيچ هزارهاى مردم خود را به ستمگرى دستور نمىدهد زيرا ستمكش نمىتواند ستمگر باشد.
افتخار به حسب و نسب
در ذم افتخار به حسب و نسب از اولياى گرامى اسلام آنقدر روايات، بجاى مانده كه جمع آورى آنها تأليف كتابى را ايجاب مىكند و ما از مجموع آنها، دو يا سه روايت را در اينجا نقل مىكنيم:
1- عقبه بن بشير اسدى روايت كرد كه من به ابوجعفرعليه السلام گفتم كه من در ميان قوم خود داراى حسب بزرگ مىباشم. امام گفت به وسيله حسب خود بر ما منّت مگذار زيرا كسى را كه مردم پست مىشمردند خداوند او را به وسيله ايمان بلند كرد چون مؤمن و كسى راكه مردم شريف مىپنداشتند اگر كافر بود خداوند او را به وسيله كفر پست كرد پس كسى را بر كسى جز به تقوى برترى نيست.(8)
2- شخصى در نزد پيامبر بزرگ اظهار داشت: يا رسولالله من فلان ابن فلان هستم و نُه پشت خود را بر شمرد رسول خدا- درود فراوان به روان پاكش باد- فرمود: اماتو هم دهم آنان هستى كه در آتش قرار مىگيرى.(9)
3- رهبر طبقات محروم على عليه السلام فرمود: «پسر آدم را چه به فخر و نازيدن كه اول او منى و آخر او مردار بدبو است، نمىتواند خود را روزى دهد و نه مرگ را از خويش دفع مىتواند.(10)
خلاصه گفتار فوق:
1- برترى به ايمان و تقوى وابسته است نه به حسب و نسب.
2- جايگاه كسى كه به حسب و نسب افتخار كند در آتش است.
3- آغاز و انجام همه بدون استثنا منى و مردار بدبو است، حال كسى بيايد و براى آنكه مشمول گفتار على عليه السلام قرارنگيرد و خود را از آدم بودن كه آغازش منى و پايانش جسم مردار بدبو است، استثنا كند و مافوق آدم بداند تا مجوزى براى تفاخر به حسب و نسب خود پيدا نمايد ما را ياراى بحث و تبادل نظر و ايجاد تفاهم با او نيست، زيرا ما اولاد آدميم و مىخواهيم با آدميان در رابطه باشيم نه با فرشتگان، كه دست به ساحت قدسي شان نمىرسد.
بنابراين، كسى كه به حسب و نسب خود فخر و مباهات مىكند خواه اين حسب و نسب را بزعم خود به قبيله بنى هاشم (مربوط) بداند و يا به نژاد مغولى هر دو در آتش قرار دارند و در نظر عقل و دين محكومند.
نتبجه: از بحث ما تا اينجا نتيجهاى كه بدست مىآيد اين است كه:
- ادعاى برترى قبيلهاى و نژادى،
- تعصب قبيلهاى و نژادى
- سرانجام افتخار به حسب و نسب،
همه نقطه مقابل اسلام قرار دارند، عامل برترى در پيشگاه خدا تقوى و پرهيزكارى است، نه: قبيله اصيل و نژادبرتر كه درآئين اسلام چيزى به نام اصالت قبيلهاى و برترى نژادى داراى (ذره) حقيقت نيست .
عامل تفوقطلبى سيدگرايان
چنانچه گفتيم سادات در ميان هزاره نفوذ و اعتبار فوق العادهاى را حايز هستند. ساحه نفوذ آنان تنها در امور مذهبى محدود نيست بلكه دامنه آن تا حوزه اجتماعى نيز كشيده شده است. فى المثل در دورههاى گذشته شورى غالبا از هرده وكيل از هزارهجات 5 تا 6 آنها سيد بودهاند. در ساحه اداره و رياست امور مذهبى اگر چه طلاب و علماى دينى هزاره از لحاظ كميت و كيفيت فوق العاده زيادند و از سادات بسيار كم زيرا نفوس هزاره بسيار و جمعيت سادات اندك است، مع ذلك مواضع حساس مذهبي به سادات اختصاص يافته است. نفوذ و اعتبار يك سيد آخوند برابر است با صد و هزار بل دو هزار و ميليون ملاى هزاره، اكنون اين سئوال از ديدگاه جامعهشناسى پيش مىآيد كه عامل اين نفوذ و اعتبار چيست؟
علم الاجتماع، روى هم رفته پنج عامل را در نيل به حيثيت و اعتبار اجتماعى دخيل و مؤثر مىداند و آنها عبارتند از: ثروت، قدرت سياسى، قدرت مذهبى، لياقت و اهليت در انجام اموراجتماعى و در جوامع قبيلهاى «نسب» عامل تعيين كننده نفوذ و اعتبار بوده است.
اينك اين عوامل را يك يك در زير، تحليل و تشريح مىكنيم تا ديده شود كه در نفوذ اجتماعى سادات كدام عامل نقش تعيين كننده دارد.
الف - در جامعههاى طبقاتى ثروت مادى مهمترين عامل اعتبار اجتماعى است. ثروت در سه چهره تبارز مىكند. در چهره ملاك بزرگ، در چهره بورژواى صنعتى كه مالك كارگاه صنعتى است و باالاخره در چهره تاجران و سوداگران كلان. در اينجا درباره رباخوران و پولدارانى كه سرمايه نقدى را در جهت معاملات پولى سودآور بكار مىاندازند نمىتوان توجه كرد زيرا آنان معمولا در پنهانى بدين كار مىپردازند، و از سوى ديگر منفورند و در اثر اين دو امر داراى حيثيت اجتماعى نيستند. در ميان سادات هزاره شماره ملاك و بورژوا و تاجر شايد از شمار انگشتان تجاوز نكند و اكثريت آنان نه زميندار بزرگاند و نه سرمايه دار و پولدار و در عين حال دهقان و كارگر هم نيستند. پس چه هستند؟ اكثريت، تنبل و تن آسا كه از راه «استثمار» هزارهها امرار معيشت مىكنند. با وجود اين داراى نفوذ و اعتبار عظيم مىباشند. اندكى تأمل در آن واقعيت نشان مىدهد كه ثروت با همه اشكالش علت نفوذ آنان نيست.
ب - از زرمندى كه بگذريم زورمندى بويژه در قالب سياسى آن در جامعه نفوذ نامحدودى براى صاحب خود تأمين مىكند. واقعيت اجتماعى سادات هزاره به يك نظر ثابت مىنمايند كه اكثريت قاطع آنان داراى قدرت سياسى نيستند حال آنكه اقليت همان اكثريت بشمول معدودى از آنها كه گهگاهى قدرت سياسى به دست آوردهاند از حيثيت اجتماعى برخورداراند. فى المثل، فرد سيد چه قبل از وكالت و چه بعد از آن معتبر است.
ج - لياقت و اهليت در انجام و اداره امورنيز به نوبت خود در كسب حيثيت و اعتبار در ميان جامعه تأثير بسزا دارد. امور مورد نياز كه تنظيم و اجراى آن مستلزم وجود اشخاص شايسته و بايسته است از يك جامعه تا جامعه ديگر تفاوت مىپذيرد.در جامعه مورد بحث ما يعنى جامعه هزاره بعلت خصلت عميق مذهبى خود آنچه ملاك لياقت و اهليت محسوب مىشود عبارت است از اداره و اجراى امورمذهبى. و امورمذهبى بدو ناحيه متمايز و انقسام مىيابد. يكى تعليم علوم دينى و دانشهاى معاون آن از قبيل: ادبيات عرب و منطق و فلسفه و ديگرى اجراى سخنرانيهاى مذهبى. از اينرو فرد شايسته و بايسته در دو چهره عالم (مدرس) و نانطق (سخنور) تبارز مىكند. و اين دو چهره در جامعه مورد بحث از حيثيت و مقام ارجمند برخوردارند. و در آنجا به جز توانايى در تدريس علوم دينى و سخنورى مذهبى هنوز معيارهاى ديگر اهليت و لياقت خريدار ندارند. وقتى كه اين عامل اهليت و لياقت را در زمينه نفوذ و اعتبار سادات هزاره مورد بررسى قرار مىدهيم واضحا مىبينيم كه علاوه بر سيدهاى عالم و سخنور كه احترام مىشوند همه آنان داراى نفوذ و اعتبار هستند. حال آنكه اين «همه» منهاى «علما» و «ناطقان» شان، فاقد اهليت مذكور مىباشند. مكررا افراد بيسواد و زبان بسته آنان به عنوان وكيل! در «شوراى ملى» مقرر شدهاند و اين نيز دليلى است براينكه نفوذ و اعتبارشان به لياقت و اهليت در «تدريس» و «نطاقى» مربوط نيست.
د- قدرت مذهبى در جوامع ديندار، مباشران امور دينى را نفوذ و اعتبار فراوان داده است. در اديان برهمنى، بودايى،(6) مسيحى، زردشتى، كاهنان، پاپها و موبدان به بهانه تنظيم امور دينى حيثيت نامحدودى براى خود تأمين كردهاند. مباشران اموردينى معمولا آگاهى به علوم دينى را وسيله آقايى خويش قرار مىدهند. و دانشمندى را ابراز كسب جاه و رياست مىسازند و اين عمل را دين مقدساسلام يك عمل نكوهيده معرفى كرده است. با آنكه اولياى گرامى اسلام ضمن روايات بسيار تحصيل علم را به مسلمين توصيه كردهاند و افراد عالم را مورد تكريم و احترام قرار دادهاند ولى به كسانيكه علم را به منظور رياستطلبى و درهم شكستن شخصيت ديگران فرامى گيرند اعلام خطر نمودهاند. چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود:
«كسيكه تحصيل علم مىكند براى آنكه به مردان عالم فخرفروشى نمايد يا به جنگ بيسوادان برود و آنان را شكست دهد يا آنكه به وسيله علم، مردم را بخود متوجه كند و بگويد من آقاى شما هستم جايگاه چنين انسانى در آتش خواهد بود».(11)
آگاهى به اموردينى و اداره آن نفوذ و حيثيت و آبروى فراوان به ملايان بخشيده است و چنانچه ديديم سوء استفاده از اين آگاهى در جهت تأمين رياست و آقايى از نگاه اسلام مردود است. همه سادات هزاره داراى نفوذ و اعتباراند حال آنكه اكثريت آنان عالم دين نيستند. پس تا اينجا معلوم گشت كه در زمينه حيثيت و اعتبار اجتماعى سادات هيچ يك از عوامل سابق الذكر دخيل نيستند. اگر چه در اين يا آن نفر معين اين يا آن عامل ظاهرا عامل نفوذ و اعتبار مي نمايد. اما در واقع عامل تعيين كننده چيز ديگر است. و عوامل مذكور فقط در تحكيم و گسترش آن تأثير دارند. اكنون ببينيم آن عامل تعيين كننده چيست؟ مراجعه به تاريخ اسلام به اين موضوع روشنى مىاندازد.
ته مانده عربگرايى (عربيسيم)
آئين پاك اسلام مبشر برادرى و برابرى است.
پيشواى انقلابى ما حضرت محمد صلى الله عليه و آله و امامان بزرگوار ما عليهم السلام مجريان قاطع برادرى و برابرى در ميان مردم بودند و كوچكترين انحراف از آن اصول والاى انسانى را جايز نمىدانستند. شعار اسلام برادرى و اخوت بود و رهبر اسلام همواره در ميان ياران وفادار خود پيمان برادرى (عقداخوت) را برقرار مىكرد. تا بيش از پيش مسلمانان را به اهميت آن متوجه سازد. ديرى نپاييد كه با روى كار آمدن امويان و عباسيان در عرصه اجتماع و سياست آيين برادرى و برابرى منسوخ گشت و رسم نابرابرى دوره جاهليت از گريبان سياست تبعيض (نژادى) دربارهاى غاصب اموى و عباسى سر بيرون آورد و كالاى باطل تبعيض بنامهاى «عرب» و «عجم» رونق يافت. و بدين ترتيب ايدئولوژى عرب گرايى (اصالت عرب = عربيسم) كه يادگار دوره جاهليت است و در اوائل ظهوراسلام از (رونق) افتاده بود بار ديگر احياء گرديد. بر مبناى اين انديشه تبليغ مي شد كه عرب بر تمام ملل مسلمان و غير مسلمان برترى دارد. عربهايى كه در زير تأثير تبليغات عرب گرايى اشراف و طبقات حاكمه خود قرار داشتند خود را بالاتر از ديگران مىپنداشتند و بخصوص بر ملتهاى مسلمان غيرعرب مباهات مىكردند و آنان را «موالى» مىخواندند. عربها از اقتدار در نماز به موالى اكراه داشتند و اگر هم پشت سر آنان نماز مىخواندند مىگفتند براى فروتنى نسبت به خدا چنين مىكنيم. نافع بن جبير شافعى از تابعان نامى، همين كه جنازهاى را مىديد مىپرسيد كى بود؟ اگر مىگفتند:از قريش بود، مىگفت: افسوس هموطنم مرد؛اما اگر مىگفت: از غيرعرب (موالى) بود با خونسردى مىگفت: كالاى خدا است مىخواهد، مىبرد، مىخواهد، مىگذارد. عربها مىگفتند: سه چيز نماز را درهم مىشكند، سگ، الاغ و موالى،... عرب خود را «آقا» مىدانست و معتقد بود كه او براى آقايى و ديگران براى بندگى خــلق شدهاند.(12) برترى جويى عربها به تدريج كينه و نفرت شديدى را در دلهاى مسلمانان غيرعرب كه هر دم با تحقير و توهين آنها روبرو مىشدند، ايجاد كرد. و از زمان مأمون و پس از آن «شعوبيان» آشكارا به بدگويى از عرب پرداختند. پيدايش «شعوبيان» از ميان ملل مسلمان غيرعرب، عكسالعمل اجتماعى عرب گرايى بود. شعوبيان همة مردم را از عرب و عجم يكسان مىدانستند. از آنرو آنانرا «اهلالتسويه» (برابرى خواهان) مىخواندند. آنها مىگفتند: پيغمبراسلام مىفرمايد: مسلمانان برادر و برابرند، همه دست يكديگرند، بايد با هم برابر باشند و نيز در خطبه حجه الوداع فرمود: «هيچ عربى جز از راه پرهيزكارى بر غيرعرب برترى ندارد و در قرآن است كه پرهيزكارترين شما گرامىترين شما نزد خداوند است. در فضاى تيره و تاريك و پرهياهوى نژادپرستى و مقابله و مبارزه با آن غالبا چنان اتفاق افتاده كه استدلال و برهان رنگ باخته است. از اينرو، در عرصه پيكار فكرى در ميان انديشه اصالت عرب و نظر برابرى خواهان غيرعرب كار به بدگويى و توهين منجر شد و اين بدگويىها موضوع نگارش كتاب گرديد. چنانكه برابرى خواهان، كتابهايى در ذكر بديهاى عرب تأليف كردند و عربها نيز بر ضد شعوبيان كتاب مىنوشتند.(13)
در ميان فريادهاى زننده عرب گرايى كه از حمايت و پشتيبانى طبقات حاكمه برخوردار بود،نالههاى معصومانه برابرى بگوشها، نمىرسيد. در عين حال هاديان واقعى اسلام يعنى امامان بزرگوار ما كه حامى برابرى و برادرى اسلامى بودند با تحمل مشقات و رنجهاى فراوان به جوار پروردگار پيوستند و امام دوازدههم «عجلالله فرجه» از نظرها ناپديد گشت و سلسله امامت خاتمه يافت. از آن پس در ميان شيعيان فرزندى از صلب ايدئولژى عرب گرايى تولد يافت كه مىتوان آنرا «سيدگرايى» يا «اصالت سيد» ناميد. اين نوزاد پس از طى مراحل كودكى و جوانى در زمان معاصر به دوران پيرى خود رسيده است و روزگار معاصر همه افكارى را كه بر برترى نژادى، اصالت قبيله و تفوقطلبى ملى بنا يافتهاند به گورستان تاريخ دفن مىكند و نظريه «اصالت سيد» نيز در زير ضربات شكننده ايدئولوژى برابرى اسلام كه دم به دم در دماغهاى خفته، بيدار مىشود نابود خواهد گشت. عامل نفوذ و اعتبار سادات هزاره همين انديشه «سيد گرايى» است كه در پرتو سطور آينده چهرهاش نمايان مىگردد. گفتيم سيدگرايى فرزند بلافصل عرب گرايى است و به مصداق:
پسر گر ندارد نشان از پدر تو بيگانه خوان و مخوانش پسر
وجوه شباهت در ميان پسر و پدر رابايجاز مورد برسى قرار مىدهيم .
1- اهميت نسب
يونانيان نه تنها براى خود نسب نامه درست مىكردند بلكه براى خدايان خويش نسب نامه هايى داشتند و سرانجام بزرگان خود را به نژاد و نسب خدايان منتسب مىساختند».(14)
عرب گرايى به اصالت نسبت، فوق العاده اهميت قايل است چنانكه جرجى زيدان مىگويد: « تعصب در نسب ميان اعراب به حد افراط بود. هر دسته از قوم خود خوبى و از اقوام ديگر بدى مىگفت و آن را تفاخر مىخواندند.(15)
پس از ظهور و گسترش اسلام بار ديگر تعصب به نسب عربى از گريبان امويان سر بيرون آورد.
«عربها در جاهليت تعصب قومى داشتند و هر قبيله براى خود افتخاراتى داشت، اسلام آن تعصبها را باطل كرد. همين كه بنى اميه خلافت را به سلطنت مستبده تبديل كرد مجددا تعصب عربى را تقويت نمود... و فقط مقيد بودند كه قريش را بر ديگران و خودشان را بر سايرين ترجيح دهند.(16)
در عرب گرايى يك قبيله به خاطر نسب شريف! خود بر قبيله ديگر برترى دارد و سيدگرايى انديشه برترى نسب را از آن به ارث برده است و به جاى آنكه وارث زهد و تقوا و مبارزه در راه تحقق برابرى مىبود، انتساب به پيامبر را پايه عمده نفوذ و اعتبار خود ساخت و بر اساس آن سادات را گروه ممتاز و والا و مافوق انسانهاى عادى اعلام كرد و راه تفوقطلبى صدراسلامى را پيش گرفت و بلندپردازى در ميان هزارهها را بر اخوت دينى ترجيح داد.
كسى منكر انتساب آنان به خانواده پيامبر مقدس نيست و گواهى بر اثبات آن نمىخواهد و همان اشتهار را در تاديه «خمس» كافى مىداند ولى سوءاستفاده از اين نسبت را بر مبناى هدايت آسمانى كه در صفحات گذشته ذكرش رفت، مردود و محكوم مىشمارد. خرد و دين هر دو مىگويند كه انتساب يك فرد به يك خانواده و يك پدر باعث شناسايى اوست نه برترى او.
2- حفظ نسب
عرب گرايى به حفظ نژاد خود تا حد تعصب اصرار مىكرد و از اختلاط خون عربى با خون غيرعرب بوسيله ازدواج جدا خودارى مىنمود. در نظر عربگرايى كسى كه پدر يا مادرش عرب نبود خوار محسوب مىشد و او را «مذرع» (دو رگه) مىناميدند و فرزندان عربى كه از مادرى، غيرعرب بدنيا مىآمدند «هجين» (نااصل) خوانده مىشدند، كم كم عربها نسبت به كنيززادگان تغيير عقيده دادند و نسب پدرى را مهم دانستند چنانكه شاعر عرب مىگويد: «مردى را كه مادرش رومى يا سياه يا عجم است بد ندانيد، زيرا مادر ظرف موقت است و نژاد مربوط به تخمة پدر است».(17)
سيدگرايى نيز داراى همين خصلت است. بنابرآن سيدگرايان مىكوشند كه على رغم فتاواى آيات عظام دختر خود را به عقد ازدواج شرعى هزاره در نياورند و در اين امر تا مرز انكار از احكام دين نيز گاهى پيش مىروند. چند سال قبل در نجف اشرف بحثى در اين زمينه در ميان طلاب سيد و هزاره به عمل آمد سيدگرايان يعنى هواخواهان برترى نسب سيدى عربى از حكم شرعى انكار كردند. چون اين خبر به يكى از مجتهدين بزرگ رسيد فرمود: «آقايان تشريع مىكنند و گرنه چنين حكمى كه دختر سيد به عام روا نباشد در شرع شريف نيست».
وقتى در ميان بعضى از طلاب در يك مجلسى در كابل اين مطلب مورد گفتگو قرار گرفت يكى از آقايان گفت: «اگر حكم جواز ازدواج دختر سيد با هزاره در قرآن مىبود من آنرا آتش مىزدم». در همين جا لازم است يادآورى كنيم كه در كشورهاى ديگر اسلامى از قبيل: عراق، سوريه و ايران كه سادات شان از نور دانش و بينش اسلام روشن هستند اين تعصب در ميان شان وجود ندارد حتى برخى از آيات عظام كه سيد مىباشند(18) دختران خود را به ازدواج افراد غيرسيد در آوردند. چند سال پيش يك آخوند بخت برگشته هزاره با يك دختر سيد ازدواج كرد به حدى منفور واقع شد كه به ترك ديار آبايى خود مجبور گرديد.گويا او با «بلا» ازدواج كرده بود كه دچار بلايى بيشمار، منجمله ترك ديار خود شد.
3- تشريفات بى لزوم
عرب گرايى در رابطه با غيرعربها در بند تشريفات خسته كننده اسير بود. مثلا عرب گرايان غيرعرب را به نام و لقب مىخواندند و هيچگاه باكنيه آنها را صدا نمىكردند (كنيه كلمه ايست كه با «اب» پدر يا «ام» مادر شروع مىشود ميان عرب رسم است كه نام كوچك كسى را براى احترام نمىبردند و او را به نام پسرش و يا دخترش مانند ابوالقاسم يا امكلثوم مىخوانند) در يك صف با آنان حركت نمىكردند، هيچگاه آنان را پيش نمىانداختند و اگر غيرعرب را براى رعايت سن و فضل و تقوى به مهمانى مىخواندند او را در سر راه مىنشاندند تا مردم بدانند كه او عرب نيست.(19)
مكتب سيدگرايى نيز همان تشريفات را با اندكى جرح و تعديل و اضافه در بطن خود پرورانيد و در اختيار هواخواهان خود گذاشت. مهمترين تشريفات سيدگرايى عبارتند از:
اول - دست بوسى:
هرهزاره بايد دست سيد را ببوسد و گرنه بىادب و يا خودخواه و حتى كافر تلقى مىشود. سيدگرايان چنان بدين كار عادت كردهاند كه تا دست برسم مصافحه اسلامى دراز شود، دست آنان بسرعت سرسام آور راكتهاى قارهپيما به مرز دهان مىرسد. در سنت اصيل اسلامى فقط بوسيدن دست پيامبر و يا وصى پيامبر اجازه داده شده است و بس.
در اصول كافى (جلد سوم، باب تقبيل صغحه 267)
اين حديث را مىخوانيم: شخصى به نام على بن مزيد السابرى گفت: خدمت امام صادق (ع) رسيدم دستش را گرفتم و بوسيدم سپس امام فرمود: جز بوسيدن دست پيامبر و يا وصى پيامبر شايسته نيست.(20)
دوم - صدرنشينى:
در مجالس هزارهها، سيد خواه عالم باشد و خواه جاهل در صدر مىنشيند وصدر مجلس براى او اختصاص يافته است. اين صدرنشينى را به زبان هزارهگى نيز ترجمه كردهاند: «سيد جيگه» ولى پيشواى بزرگوار اسلام مجلس نشست خود را به شكل دايرهاى تشكيل مىداد تا صدرنشين معلوم نباشد.
سوم - پيشى در راه رفتن:
وقتى گروهى راه رفتند اگر در ميان شان سيدى باشد، لامحاله در مقدم صف حركت مىكند و كسى را ياراى پيشى گرفتن بر او نيست. اما پيامبر ما هنگام راه رفتن در وسط صفوف حركت مىكرد و جمعى پيشاپيش او و گروهى پشت سرش براه خود ادامه مىدادند. از مقايسه در ميان خصلتهاى مكتب عرب گرايى و مسلك سيدگرايى معلوم مىشود كه واقعا به مصداق «شير را بچه همى ماند بدو» دومى فرزند نخستين است. و نيز از توجه به احكام اساسى اسلام كه گفته آمد، اين نتيجه بدست مىآيد كه انديشههاى عرب گرايى و اصالت سيد درست در نقطه مقابل اسلام قرار دارند.
در پرتو تحقيقات سابق الذكر مكتب سيدگرايى رامى توان چنين تعريف كرد:
«سيدگرايى عبارتست از تفوقطلبى بر مبناى يك نسبت خاص» و كسى را كه از اين شيوه تفكر حمايت مىكند ما او را سيدگرا و يا طرفدار برترى سيد بر ديگران مىناميم. ستون فقرات مكتب سيدگرايى همان برترى نسب است كه اسلام به كرات آنرا محكوم كرده است.
سيدگرايان با سوء استفاده از عقيده مذهبى هزارهها يعنى همان ارادت سرشار به امامان، سيدگرايى راجزء لاينفك شيعه گرايى قلمداد كردند و با اين بهره بردارى بسيار ماهرانه آنرا وسيله نفوذ و اعتبار اجتماعى خود ساختند.پس عامل حيثيت و نفوذ آنان مكتب سيدگرايى است و سوء استفاده از مذهب و دين در استحكام و دوام آن مؤثر واقع شده است.
در اينجا شكي نيست كه محبت اهلالبيت جزء اجتنابناپذير شيعه بودن است و اهلالبيت همان امامان معصوم و پاك است و برترى آنان بر ديگران بر اساس نسب استوار نيست بلكه به خاطر مقام رهبرى آسمانى شان است. در صفحات گذشته درباره نكوهش تفوقطلبى گفتگو كرديم و اين بحث را به سخنان آقاى فلسفى كه توضيح معانى آتى را در بر دارد و خيلى آموزنده است خاتمه مىدهم. دانشمند محترم مىگويد:
«رسول اكرم صلّ الله عليه و آله در تعاليم آسمانى خود به پيروان خويش فهماند كه تفوقطلبى و برترى جويى بى حساب نه تنها ضرر دنيوى دارد و اجتماع را دچار بى نظمى و هرج و مرج مىكند و مفاسد گوناگون به بار مىآورد بلكه اين خلق ناپسند از نظر ايمانى و معنوى سبب محروميت از فيض ابدى الهى در عالم قيامت است.
«تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لايريدون علوا فى الارض و لافسادا و العاقبه للمتقين»(21)
اين خانه سعادت و بهشت آخرت را به كسانى اختصاص مىدهم كه نمىخواهند در زمين بلندپروازى كنند و تفوق خود را به ناروا بر دوش ديگران تحميل نمايند و باعث فساد و تباهى شوند كه رستگارى و حسن عاقبت مخصوص پرهيزكاران است.(22)
شعار تفوق طلبى
همواره تفوق طلبان براى تمايز خود از ديگران به يك سلسله شعارهاى مادى و معنوى متوسّل شدهاند. منظور از شعار مادى و معنوى در اينجا به ترتيب لف و نشر مرتب همان لباس خاص و عناوين و القاب است.(23)
اصالت عرب و سيدگرايى نيز داراى شعار ويژه خود بودهاند.جامه سفيد شعار امويان بود عباسيان جامه سياه رنگ را شعار خود قرار دادند و هركس بر خليفه عباسى وارد مىشد مجبور بود روپوش سياهى در بر كند كه آنرا «سواد» مىگفتند.
منصور به عمال خود فرمان داد كه در سراسر ممالكاسلامى اين لباس پوشيدن مجرى گردد.(24) مكتب سيدگرايى براى طرفداران خود عمامه سياه را برگزيد تا از شناساندن بىنياز باشد و به مجرد ديدن به وسيله همان عمامه سياه مشخص گردند. حال آنكه از نظر مكتب شيعه پوشيدن لباس سيه در نماز «مكروه» است. اين مكتب مورد بحث در زمينه القاب همان عنوان ساده قليل اللفظ و كثيرالمعنى: يعنى واژه «آقا» را بخود اختصاص داده، در عرف سيدگرايان تنها كسى كه شايسته اين عنوان است «سيد» است.
اختصاص اين لقب به سادات چنان در ميان هزارهها تلقين گشته كه هرگاه كسى بگويد: «آغا» آمده، فورا طرف صحبت مىداند كه «سيدى» وارد شده است. در اثر رواج «تخلص» در ميان طلاب و روضه خوانان و واعظان هزاره اكنون آنان را نيز به تخلص شان ياد مىكنند و مثلا مىگويند: آقاى راشدى، ولى هنوز هم سيدگرايان متعصب تخلص آنان را بدون ذكر «آقا» ياد مىكنند.
ناگفته نماند كه بعضى از روشنفكران هزاره وقتى با سادات متنفذ روبرو شوند فورا دست شان را مىبوسند. مثلا مبلّغ را كه در آينده نزديك به حسابش خواهيم رسيد در موارد بسيار ديدهايم كه دست سيدگرايان را بوسيده است و هر گاه با يكى از آنان روبرو شود او را به عنوان «پيرم» و «مرشدم» خطاب مىكند او كه خود را در زمره ارباب تحقيق محسوب مي كند اگر تحقيقات منطقى و اسلامى ما را در اين مقاله با دقت بخواند(25) شايد در رابطه با افراد سيدگرا، عادت دست بوسيدن و «پيرم» و «مرشدم» گفتن را ترك كند. در هر حال خواه اين عادت ناپسند را ترك كند و يا ادامه دهد از نيش خامه (بيدار) ما در امان نخواهد بود.
پس بايد افزود كه واژه «آقا» را به فارسى كلمه «سيد» مىدانند.پس سيدگرايى با آقاگرايى مرادف است. و آقايى در پيشگاه اسلام مردود است چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود: «كسيكه آقايى طلب مىكند سرانجام به پرتگاه هلاكت و تباهى كشيده خواهد شده».(26)
شخصى به يكى از هاديان مكتب اسلام «ياسيدى» (آقاى من) خطاب كرد، آن رهبر بزرگوار فرمود: اين خطاب را ترك كن زيرا همه ما برابريم. «اين روايات بر ادعاى آقايى كه جوهر سيدگرايى است كاملا خط بطلان مىكشد.
سيدگرايان عقيده دارند كه سادات نسبت به ديگران به خداوند نزديكترند و خداوند به خاطر سيادت شان آنها را مورد نظر خاص خود قرار داده است لذا در همه اوقات گوش بفرمان سيد مىدارد تا دعاى بد و يا دعاى خوب او را در مورد «مريدان» فورا اجابت كند، اين عقيده نيز ريشه اسلامى ندارد. بنى اسرائيل درباره خود چنين عقيده داشتند و خداوند در قرآن كريم در آيات متعدد سوره بقره آنها را به علت همين شيوه تفكرشان سرزنش كرده است. آنها مىگفتند: «ما فرزندان و دوستان خدا هستيم.(27) و يا اينكه مىگفتند:«هرگز آتش دوزخ جز چند روزى اگر گنه كار باشيم به ما نخواهد رسيد».(28)
مفسران حوزه علميه «قم» در تفسير همين آيه شريف نوشتهاند:
«...پروردگار بزرگ به هيچ كسى نظر خصوصى ندارد و نسبت به احدى كينه و عداوت نمىورزد، بهشت و نعمتهاى آن مربوط به نيكوكاران است از هر طايفه و هر قبيله كه باشند. و مجازاتهاى جهنم كيفر بدكاران از هر گروه كه باشد. اما اينكه بنى اسرائيل تافتهاى جدا بافته و گل سر سبد باشند دليلى از نظر خرد براى آن نمىتوان پيدا كرد و با عدالت نيز نخواهد سازگار بود، نه بنى اسرائيل و نه هيچ قوم ديگر».
فرمول قديم رابطه
عرب گرايى امويان و عباسيان رابطه عرب را با غيرعرب بر مناسبات شبه آقا و برده استوار كرده بود.«مولى» هم بردگان و هم آزادگان غيرعرب را شامل مىشد. مردمان آزاده غيرعرب به آقايى عربها گردن نهاده بودند و مانند بردگان از آنان بى چون و چرا اطاعت مىكردند.ولى مكتب سيدگرايى خاصه در ميان هزارهها رابطه سيد را با هزاره بر شالوده پيوند پير- مريد بنا كرد. سيدگرايان اين رابطه را از تصوّف به عاريت گرفتند و آنرا از محتواى صوفيانهاش تجريد كردند و به جاى آن محتواى ويژه خود را گذاشتند. در تصوف سالك يا مريد در طى مراحل عرفانى خويشتن را به راهمايى «پير» يا انسان كامل نيازمند مىدانست و در نظر او محال بود كه مريد بتواند بدون ارشاد «پير» راه خود را بسوى سر منزل مقصود بگشايد. پير نيز خود را مكلف مىدانست كه لحظه در تربيت مريد اهمال نورزد و مىكوشيد كه اور زا از رهبرى خود بهرهمند گرداند. اما درمكتب سيد گرايى، پير هيچ مسئوليتى در پرورش معنوى مريد خودش احساس نداشتند تنها مىتوانستند براى مريدش تعويذ بنويسد و طالعش را معلوم نمايد و برايش استخاره و دعا كند. هر خانواده هزاره بدون استثنا يك پير دارد. علاوه بر امور مذكور پير كمر مريد رابه تار و يا تكهاى مىبندد. اين كاردر عمر مريد يكبار و طبق تشريفات خاصى صورت مىگيرد ودر مقابل آن پير فى المجلس تحفه و هداياى گرانبها و يا پول نقد از مريد دريافت مىدارد. بعضى خانوادههاى مرفه هزاره دو پير دارند، يكى پيرى كه كمر را مىبنددو ديگر پيرى كه تعويذ مىدهد. هر خانواده طبق استعداد مادى خود بز و يا گوسفند و يامقدارى پول را بحيث نذر پير در هرسال اختصاص ميدهد. معمولاپيرها در ايام تيرماه بخانههاى مريدان مىروند، و نذرها را جمع مىكنند، تعويذ مورد ضرورت را مىنويسند و كمرهاى مريدان را مىبندند. مقام پيرى از يك سيد به سيد ديگرى يعنى از پدر به پسر به ارث منتقل مىشود. و حال آنكه در تصوّف اين مقام، ارثى نيست بلكه اكتسابى است. و در اين مقام پيرى در نسب استوار است ودر اينجا (در تصوف) به رياضت و مجاهدت زاهدانه صوفى.
رابطه پيرى و مريدى كه از تصوف اسلامى بعد از اسلام گرفته شده طبعا رفت و آمد پير را به خانه مريد آسان و بدون مانع مىسازد. و همه فاصلهها را در ميان پير و مريد و اعضاى خانواده مريد از ميان بر مىدارد و تماس صميمانهاى در ميان آنها ايجاد مىكند همين آسانى و بدون مانع مراوده رفت و آمد متاسفانه دو صفحه سياه در تاريخ روابط سيد و هزاره باز كرده كه مطالعه آن دو صفحه تاريك و ننگين، در دل هر انسان شريف اعم از افراد با احساس سيد و هزاره اندوخته است كه مثال فراوان و توصيفناپذير پديد مىآورد. اينك به مقصد بيان حقيقت تاريخ نه تحريك احساسات شمهاى از آن «سواد» را روى اين «بياض» مىآوريم تا مايه پند و حكمت و عبرت باشد.
برخى از سادات از پيرى و مريدى كه كار مراوده شانرا در خانوادهها بى نهايت آسان ساخته است، سوء استفاده كردهاند. آنها در بعضى از خانوادههاى گمنام و فقير و بيچاره هزاره مرتكب گناه كبيره هتك ناموس شدهاند زيرا ميدانند كه اينگونه خانوادهها نمىتوانند صداى مظلومانه خود را به جايى برسانند، قصههاى شرم آور و ننگين تجاوز آنان معمولا دهان به دهان مىگردد و گاهى به شكل مزاح افتضاح آور در مجالس دوستانه! نقل مىشود. همين اكنون همه آن قصههاى واقعى از زبان مردم در كتابى گرد آورى شده و نام افراد جنايت كار با همه خصوصيات آنها بطور مشروح در آن ثبت گشته است ولى ما به خاطر حفظ وحدت و جلوگيرى از طغيان احساسات مردم هزاره حتى از ذكر يك نمونه مشخص در اينجا خوددارى مىكنيم. آقايان خود مىدانند كه: «دلده شوره»
جاسوسى به نفع ستمگران
اگر جاسوسى بتواند اعتماد مردم را جلب كند و در هر خانهاى بدون مانعى رفت و آمد نمايد، مسلما در كار پليد خود موفق است، و براى دستگاهى كه او را بدين وظيفة ناپاك گماشته است خدمات فوق العاده سودمند! انجام مىدهد. در ميان هزاره آنكه بى نهايت قابل اعتماد است «سيد» است. زيرا او به مثابه «پير» هم ارادت و هم اعتماد آنها را بخود اختصاص داده است. روى اين اصل طبقات حاكمه همواره افرادى از سادات را براى جاسوسى در ميان هزاره استخدام مىكنند. چنانكه امير عبدالرحمان به منظور مقهور كردن هزارهها بعضى از افراد سيد را براى جاسوسى در هزاره جات مورد استفاده قرار داد. مؤلف دانشمند سراج التواريخ در وقايع 1306 هجرى قمرى پرده از اين راز برداشته است: «در روز هشتم ماه رمضان حكمرانان غزنين و قندهار و پشت رود و سيقان و كهمرد چون سردار محمد حسين خان و سردار نور محمد خان و مولا دادخان و مير بدل بيگ را كه اطراف شرقى و جنوبى و شمالى كوهستان هزاره جات به حكومت قيام داشتند در حضور اقدس فرمان رفت كه از هر طرف دوتن مرد هشيار، راست كار، مامور نمايند كه داخل جبال هزاره جات شده، مقدار مسافت و سهل و صعوبت و منحنى و مستقيم طرق و مواضع حركت و فرود سپاه و تنگى و فراخى راه و جمعيت مردم، سكنهاش با معمورات و مطمورات ايشان ديده و دانسته همچنان منزل به منزل طى مراحل كرده در مزار شريف حاضر پيشگاه سعادت پايگاه خلافت شوند تا بوجه صحيح و طبق واقع حضرت والا را اطلاع دست دهد كه از كدام راه با چه قدر لشكر و سامان عبور نموده ره سپر تواند شد»(29)
از عبارت سابق الذكر هدف گماشتن و فرستادن جاسوس در هزاره جات واضحا معلوم مىشود كه يك هدف نظامى است و متيوان آنرا چنين خلاصه كرد:
اول - معلوم نمودن خصوصيات راه.
دوم - طرق و مواضع حركت سپاهيان.
سوم - برآورد جمعيت و ساكنان هزاره جات
در نظر عبدالرحمان جاسوسى كه براى انجام خدمات فوق گماشته مىشود بايد «مرد هوشيار راست كار» باشد.
در باب انتخاب چنين مردى به مؤلف دانشمند گوش فرا دهيد: «از آن سو چون فرمان گماشتن راه شناس حضرت والا در قندهار پرتو وصول افگند سردار نور محمد خان حكمران آنجا"سيد شاه نجف" نام ساكن چاردهنه و محمد جان "نام گندگانى قوم قزلباش را از قندهار در روز غرّه ماه شوال رهسپار ارزگان نموده امر كرد كه از ابتداى خاك سرزمين هزاره باغيه تا انتهاى آن همه جا را نيك ديده و مشاهده كرده راه و بيراه و گذرگاه لشكر و انبوهى مردم آن بوم و بر را نوشته خود را به حضور انور رسانند.(30)
سرانجام امير عبدالرحمان به انتخاب «مرد هشيار راست كار» توفيق يافت و او را از ميان «پيرها» و كسانيكه پيوند مذهبى با هزارهها دارند برگزيد، زيرا يكى به علت «سيد بودن، هم مذهب بودن» خود و ديگرى به سبب «پيوندمذهبى» خويش مورد اعتماد هزارهها بودند و مىتوانستند بدون مانع در ميان هزاره جات بروند و معلومات مورد ضرورت دربار ستمگر امير را براى مغلوب كردن هزارهها فراهم آورند.
ملا فيض محمد، فلسفة انتخاب جاسوسها را از ميان سادات و هم مذهبيهاى هزاره با روشنى هر چه تمامتر چنين شرح داده است:
«مقارن اينحال سيد نجف ولد سلطان شاه كه مردم هزارهاش نيك پنداشته و اعتقادى به او داشتند با محمد جان نام تاجر قوم قزلباش كه از سبب تجارتش در هزاره جات با بزرگان هزاره معرفت نامه (تامه) داشت و حكمران قندهار چنانكه گذشت مامور تحقيق طرق و شوارع هزاره جات كرده بود و سيد باباشاه و سيدعبدالوهاب وسيدنبى نامان گماشتگان حكمران غزنين و عبدالرسول خان سد و زايى و عبدالنبى نام قوم بروتى ماموران حاكم پشترود وارد مزار شريف شده بارياب گشتند و حضرت والا به لحاظ اينكه راهها و گذرگاههاى هزاره جات را نيك علم آوره و نقشه سهل وصعب آن كوهستان را باموضع هبوط و منازل حركت و فرود بر طبق مقصود از شرف ملاحظه اقدس گزارش دادند، هر يك را در ماهى 36 روپيه تنخواه معين فرمود».(31)
جاسوسان معلومات مورد علاقه امير بيدادگر را فراهم آوردند و او بر مبناى همان اطلاعات دقيق نقشه مغلوب كردن هزارهها را پى ريزى كرد و طبق آن سپاهيان خونخوار خويش را بدانسوى سوق داد و كرد و آنچه كرد.
ملاحظه و دقت كنيد كه چگونه برخى از افراد سيد در آن زمان كار مقهور كردن هزارهها راتسهيل كرده و با كمال هشيارى و صداقت! كمر خدمت در خدمت ستمگران بسته بودند. مزد ناچيز (36) روپيه در قبال نذر و خمسى كه از هزارهها مىگرفتند ناچيزتر از آنست كه بتوان روى آن حساب كرد
در اينجا لازم است بگوييم كه ما هرگز نمىخواهيم مصداق اين عمل زشت را تعميم دهيم و خداي نخواسته تمام سادات را بدان متهم سازيم. در ميان آنها نمونههاى بسيار ارجمندى هم وجود داشته و دارد كه با ما همدرد و هم احساس بودهاند و هستند.
و اينك از دو شخصيت به عنوان ابراز حقشناسى ياد مىكنيم.
بلخى بزرگ
مرحوم سيداسماعيل بلخى سخنور و دانشمند وسياستمدار معروف، درخشانترين و انسانىترين چهره سادات هزاره است. او هزارهها را بسيار دوست مىداشت و هواخواه پرشور بيدارى و تحرك آنها بود. پس از دوران طولانى زندان در منابر و مجالس عمومى با بيان شيوا و دلانگيز و افسونگر خود هزارهها را تشويق مىكرد كه پسران و دختران خود را على رغم موانع سركارى به مكاتب شامل سازند تا بزيور علوم ثمربخش معاصر آراسته شوند و سپس دانش خود را در خدمت مردم قرار دهند. در آن زمان كه عموم ملايان هزاره و سيد رفتن به مكاتب عصرى را نشانه كفر و بى دينى مىپنداشتند و هزارهها را از آن منع مىكردند، سخن تشويق كننده بلخى در آن باب جنبه مترقى داشت و بسيار سودمند بود. وى به هزارهها توصيه مىكرد كه ريسمان حمالى را بيك سو نهند، كارهاى حقير را ترك كنند و به كسب و كار آبرومندانه بپردازند. خلاصه بلخى يك سخنور مذهبى متعهد بود و در برابر جامعه احساس مسئوليت مىكرد. او طرفدار سرسخت برابرى و برادرى و دوستى هزاره و سيد و قزلباش بود. ما مساعى انسانى او را در اين مورد داراى اهميت تاريخى در حيات معاصر هزارهها ميدانيم و همه را قابل تحسين و تمجيد مىشماريم. خصوصيتى كه به چهره بلخى صبغه ملكوتى مىدهد و آن را در بستر زمان فناناپذير مىگرداند آنست كه در برابر خودش با ديگران كوچكترين نشانه تفوقطلبى ديده نمىشد. در همان نخستين لحظات تصادف و آشنايى در ميان خود و ديگران رشته عميق دوستى و رفاقت را برقرار مىكرد. بلخى عمامه سياه را كه علامت مميز (متميز) سيدگرايان است هرگز بر سر نمىگذاشت (!؟) ما خاطره بلخى بزرگ را همواره گرامى مىداريم. روانش شاد.
شهرستانى
شخصيت ديگر معاصر نويسنده توانا شاه على اكبر شهرستانى است. اين جوان منزوى و گوشه گير در طى پانزده سال اخير در تهيه و تدارك فلكلور (فرهنگ عوام) و لغات مستعمل و مهجور لهجه هزاره گى اشتغال دارد. تاكنون ماحصل تحقيقات خود را به صورت مقالات در مجله ادب نشر كرده است. آثار محققانه شهرستانى درباره رسوم و رواجها و كلمات هزاره گى نشان بارزى تواند بود از اداى دين او نسبت به مردمى كه در دامان پرمهر و اخلاص شان اين نويسنده محترم پرورش يافته است و از آن مردم ارادتها ديده است.
قرارى كه از علاقه نويسنده دانشمند به گردآورى فرهنگ عوام هزاره معلوم مىشود او مىخواهد كه عمر عزيز خود را بر سر اين كار بگذارد. ما در حاليكه زحمات دانشمندانه شهرستانى را در راه تأليف و گردآورى و نشر تحقيقى فلكلور مردم خود فوق العاده مىستائيم از خداوند كريم بزرگ براى او عمر دراز و ثمربخش مىخواهيم. آرى، «چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار».
نمونههاى در حال آزمايش
در خلال چند سال اخير طلاب علوم دينى اعم از سيد و هزاره در اثر آشنايى با افكار روز و روحيه واقعى اسلام در منابر و مجالس بيشتر مسايل اجتماعى را طرح مىكنند و در پيرامون آن به گفتگو مىپردازند. مسئله «تبعيض» غالبا سخنرانيهاى روحانيان روشنفكر را تشكيل ميدهد. بحث آنان درباره تبعيض معمولا بسيار كلى و مبهم است خاصه هيچ اشارت در باب سيدگرايى در گفتارشان به نظر نمىرسد. واعظان هزاره از ترس تكفير سكوت مىكنند و مبلغان سيد از بيم به خطر افتادن نفوذ شخصى خود دم بر نمىآورند. در اين ميان بعضى از سخنوران هزاره با پذيرش خطر تكفير و توهين، گاهگاهى سيدگرايى را محكوم مىكنند ولى در جمع روحانيون روشنفكر سادات تاكنون واعظى ولو بر سبيل رمز و كنايه سخنى در ذم و قبح سيدگرايى نگفته است. طوريكه شنيده مىشود مىگويند در ميان آنان افرادى هستند كه قلبا به اصل برابرى و برادرى اسلامى ايمان دارند. و سيدگرايى را براساس آن اصل مردود مىدانند ولى «مصلحت» نمىبينند كه در مجالس عمومى و روى منابر بى پرده مسئله را طرح كنند يعنى از ملايان متنفذ خود مىترسند. حالا درباره آنها سئوالى پيش مىآيد كه چرا آنها در صورتيكه سيدگرايى را ضد اصول و برابرى و برادرى اسلامى محسوب مىكنند علنا در آن باره سخن نمىگويند و ذهن مردم را روشن نمىسازند؟ مفهوم اين «مصلحت» اختراعى چيست؟ اگر زبان كاشف مكنونات قلبى است وقتى كه آن را فرو بستهاند، چگونه مىتوان به ايمان قلبى شان به موضوع مورد بحث پى برد و آگاه شد؟
روحانى روشنفكرى كه بيش از ديگر روحانيان خودش در محافل خصوصى سيدگرايى و مغول گرايى را رد مىكند، آقاى عالم است.
جوانان از خود مىپرسند كه چرا آقاى عالم در مجالس بزرگ طبق دساتير اسلامى بر موضوع، روشنى نمىاندازد؟ اين پرسشها را ما نمىتوانيم پاسخ دهيم گفتار و كردار خود روحانيان مورد نظر مىتواند بيانگر موقف شان باشد. ما ناظر اوضاع هستيم. اگر در آينده آنها در موضع دفاع از ستمكشان هزارهها و رد و تكذيب سيدگرايى قرار گرفتند، تبعيض را در همه اشكالش مورد انتقاد كوبنده قرار دادند و تفوقطلبى را در همه مظاهرش محكوم كردند، مورد تأييد و احترام ما خواهند بود. در غير آن مابى آنكه كوچكترين اهميتى به تبليغات زهرآگين شان قايل شويم، بى آنكه جزئىترين هراسى از تكفير و تفسيق و تلعين آنها داشته باشيم به راه خود كه راه تحقق برادرى و برابرى و دوستى كامل در ميان همه مليتهاى كشور است ادامه مىدهيم. ماعاشق شديد عدالت اجتماعى هستيم. و عاشق در طريق رسيدن به معشوق از طعن طاعنان نمىترسد و از دشنام و توهين بدخواهان نمىهراسد.
در ره منزل ليلى كه خطرهاست به جان شرط اول قدم آنست كه مجنون باشى
فورمول نوين رابطه: «انماالمؤمنون اخوه»(32) قبيله سادات دير زمانى است كه در ميان هزارهها زندگى مىكنند. رشته مذهب شريف شيعه آنها را به يكديگر پيوند داده است. تا زمانيكه هزارهها در خواب طولانى خود بسر مىبردند اتحاد و دوستى در ميان آنها و سادات بر شالوده پيرى و مريدى قرار داشت و در اين رابطه تفوقطلبى سيدگرايان براى هزارهها قابل لمس نبود زيرا انسان غفلت زده و فرو رفته در خواب نادانى احساس درد اجتماعى را از دست مىدهد. اكنون هزارهها از خواب ديرين بيدار گشتهاند. در ميان حالت خواب و بيدارى يعنى مرحله «فاژه» كشيدن قرار دارند.در اين مرحله انسان مىتواند پديدهها را به طور مبهم درك و احساس كند. اكثريت هزاره فعلا در همين موقف انتقالى هستند. تبعيض و نابرابرى را روى استخوانهاى خود احساس مىكنند ولى بى آنكه عامل و يا عوامل آنرا بدرستى بفهمند. همه تودهها از اين مرحله گذشتهاند. اما عده كثيرى از آنها و مخصوصا روشنفكران شان اعم از روحانيان و جوانان حالا به كلّى بيدار گشتهاند و مىخواهند مردم خود را به اين مرحله بكشانند و آنها را در مقابل تمام اشكال تبعيض، استثمار و ستم و منجمله سيدگرايى آگاه نمايند. منطق شان، چنانكه گذشت منطق انسانى و برابرى و دوستى است. ما در حاليكه خود را عميقا طرفدار برقرارى اصول مساوات و اخوت و محبت در ميان همه مليتها مىدانيم خواستار آنيم كه روابط ضداسلامى پيرى و مريدى كه بر مبناى تفوقطلبى نسبى بنا يافته، به رابطه بشرى برابرى و برادرى در ميان سادات و هزارهها مبدل گردد.
رابطه قديم چنين بود: سادات = آقا، پير. هزاره = نوكر، مريد.
رابطه پوسيده بايد جا را به رابطه نوين ذيل خالى كند: سيد = برادر. هزاره = برادر. يعنى :سيد مساوى است با هزاره. هزاره = سيد. ما طرفدار رابطه دوم هستيم و سيدگرايان حافظ و پاسدار رابطه نخستين.تاديده شود كه سادات واقعا مسلمان روشنفكر كدام را مىپسندند؟
نتيجه مباحث گذشته
1- نژادپرستى را در همه جلوههاى ناپسندش اعم از عرب گرايى و مغول گرايى و آريايى گرايى محكوم مىكنيم .
2- ما با سادات مخصوصا با فقيران و روحانيان و روشنفكران مترقى شان پيوند عميق و دوستى در خود احساس مىكنيم .
3- با صداى بلند مخالفت خود را با سيدگرايى كه هيچ ربطى به اسلام و تشيع علوى ندارد و ته مانده عرب گرايى و تشيع صفوى است اعلام مىداريم.
4- شعار حيات بخش برادرى و برابرى در ميان زحمتكشان ستمكش و آزادى از ستم و استثمار جوهر انديشة ما را تشكيل مىدهد.
در پايان مقاله دعا مىكنيم كه خداوند بزرگ مارا به راه خود كه راه عدالت، مساوات و اخوت است راهنمايى فرمايد و از گزند خنّاسان مردم آزار حفظ كند.
پاورقي ها: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.1)-«الم نخلقكم من ماء مهين فى قرار مكين الى قدر معلوم فقدره نافنعم القادرون» مرسلات آيات 19- 23
2)- « والله خلقكم من تراب ثم من نطفه ثم جعلكم ازواجا» فاطر، آيه 10
3)- عدالت اجتماعى دراسلام ص 120
4)- يا ايهاالناس اتقوا بكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا كثيرا و نساء(سوره نساء آيه 1) ازاين پيام خدايى واضحا دانسته مىشود كه انسان از يك اصل بوده، برادرنسبى يكديگرند و در اصل و پيدايش همه مساويند. پس اگر همه انسانها از لحاظ منشأ و خلقت خود برادر و برابرند بدون شبهه سيد و هزاره و امثال شان در همان اصل اشتراك دارند و برابر و برادرند.
5) - يا ايهاالناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل للتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم. (سوره حجراتآيه 13)
6)-اصول كافى ج 2 ص 307: عن ابى عبدالله عليه السلام قال: من تعصب او تعصب له فقد خلع الايمان من عنقه .
7)- اصول كافى ج 2 ص 307: سئل على بن الحسين عليه السلام عن العصبيه التى يأثم صاحبها ان يرى الرجل شرار قومه خيرمن خيار قوم آخرين و ليس من العصبيه ان يحب الرجل قومه و لكن من العصبيه ان يعين قومه على الظلم.
8)- اصول كافى ج 2 ص 328 و329.
9)- اصول كافى ج 2 ص 328 و329.
10)- ترجمه و شرح نهج البلاغه بقلم فيض الاسلام ص 294.
11)- «من طلب العلم ليباهى به العلماء او يمارى به السفهاء او يعرف به وجوه الناس الى نفسه و يقول انا رئيسكم فليتبؤ مقعده من النار» گفتار فلسفى ج 2 ص 322.
12)- تاريخ تمدن اسلام ص 698-699
13)- تاريخ تمدن اسلام ص 801.
14)- تاريخ تمدن اسلام: صفحات 693، 654، 430.
15)- تاريخ تمدن اسلام: صفحات 693، 654، 430.
16)-تاريخ تمدن اسلام صفحات 693، 654، 430.
17)- تاريخ تمدن اسلام ص 801.
18)- از جمله آيةالله حكيم و آيةالله خمينى دختران خود را به عقد ازدواج غيرسيد در آوردند.(ح.ى )
19)- تاريخ اسلام ص 698
20)- اصل حديث پس از حذف نام راويان: قال دخلت على ابى عبدالله عليه السلام فتناولت يده فقبلتها فقال. اما انهالا تصلح الالنبى او وصى نبى كلمه «الا» در اينجا مفيد حصر است و از سياق كلام نيز مفهوم حصر كاملا دانسته مىشود.
21)- سوره 28 آيه 83
22)- بزرگسالان و جوان ص 234
23)- در حيات اجتماعى غالبا لباس ويژه يا عنوان و لقب محض براى شناسايى است نه برترى.
24)- تاريخ تمدن اسلام صفحه 949
25)-روشنفكران و محققان بزرگ بجرم آنكه سخنان تازهاى داشتهاند، همواره از سوى هوچيان و عوام فريبان مورد تهمت و تكفير قرار گرفتهاند. فضاى جهل پرور افغانستان چنان بسود آنان بود كه مبلغ شهيد مجبور شده است چنين وانمود سازد كه نويسنده اين مقاله كسى ديگر است. (ح. ى.)
26)- «نحن ابناء الله و حبائه» مائده آيه 18.
27)- «و قالوا الن تمسنا النار الا اياما معدوده» بقره آيه 80.
28)- سراج التواريخ ج 2 ص 641 چاپ كابل.
29)- سراج التواريخ ج 3، ص 643،چاپ كابل .
اين نمونه جزئى كوچكترين تأثير منفى بر مناسبات دوستانه فى مابين هزاره و قزلباش وارد نمىكند زيرا در ميان هر قومى به شمول خود هزاره اينگونه اشخاص بودهاند و هستند (نويسنده)
31- سوره حجرات آيه 10
